گنجور

غزل شمارهٔ ۵۳۱۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نیست از عزلت غباری بر دل دیوانه ام

دربهاران از زمین سر بر نیارد دانه ام

بس که شد از گرد کلفت دلگران غمخانه ام

آیه رحمت شمارد سیل را ویرانه ام

می گشایم با تهیدستی گره از کار خلق

بر سر مردم ازان فرمانرواچون شانه ام

هر کجا هنگامه گرمی است می گردم سپند

دربهاران عندلیب و در خزان پروانه ام

سیل در ویرانی من بی گناه افتاده است

آب بر می آورد چون چشم از خود خانه ام

در مذاق من شراب تلخ آب زندگی است

شیشه چون خالی شد از می پر شد پیمانه ام

گرچه از گنج گهر کردم جهان را بی نیاز

نیست شمعی غیر چشم جغد در ویرانه ام

گر نشوید ابر صائب نامه اعمال من

می کند پاک از گناهان گریه مستانه ام

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام