گنجور

غزل شمارهٔ ۵۲۸۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

فکر حاصل ره ندارد در دل آزاده ام

تخم خال عیب باشد در زمین ساده ام

قطره بی ظرفم اما چون به جوش آید دلم

می کند تنگی خم گردون به جوش باده ام

گر چه صحرایی است بر مشت غبارم چشم مور

دربغل دارد فلکها را دل بگشانده ام

هیچ کس را دل نمی سوزد به من چون آفتاب

گرچه از بام بلند آسمان افتاده ام

اختیاری نیست سیر موجه بیتاب من

سالها شد از بام بلند آسمان افتاده ام

می زنم در لامکان پر با پریزادان قدس

پشت بردیوار جسم از کاهلی ننهاده ام

گردش چشمی که من زان دشمن دین دیده ام

بادبان کشتی می می کند سجاده ام

از بزرگان دیدن دربان مرا دلسرد ساخت

کرد یک دیدن ز صد نادیدنی آزاده ام

می شود قفل خموشی غنچه منقار او

گر شود آیینه طوطی ضمیر ساده ام

انتظار همرهان صائب عنانگیر من است

ورنه من عمری است تا پرواز را آماده ام

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام