گنجور

غزل شمارهٔ ۵۲۸۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گر چه از دریا به ظاهر چون گهر بگسسته ام

ازره پنهان به آن روشن روان پیوسته ام

در سرانجام جهان از بی دماغیهای من

می توان دانست دل بر جای دیگر بسته ام

چون شود مانع مرا از سیر زنجیر جنون

من که از بند فرنگ عقل بیرون جسته ام

آشنا جویان عالم خویش را گم کرده اند

فارغم از آشنایان تا به خود پیوسته ام

در شکست کشتی من موج خونخواری شده است

هر لب نانی که بر خوان فلک بشکسته ام

گر چه عالم منتظم از فکر باریک من است

درنظر بیقدرتر از رشته گلدسته ام

بگذرانم چون سلام آشنایی را ز خود

از دهان شیر پندارم مسلم جسته ام

می شمارد عشق صائب از تن آسانان مرا

گر چه از درد طلب هرگز ز پا ننشسته ام

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام