گنجور

غزل شمارهٔ ۵۲۷۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چو خواهی عاقبت شد رزق موران

به دولت گر سلیمانی چه حاصل

چو آخر می شود تابوت تختت

اگر جمشید و خاقانی چه حاصل

چو دوران می کند درکاسه ات خاک

تو گر فغفور دورانی چه حاصل

به عالم نیست چون صائب سخن سنج

تو در ترتیب دیوانی چه حاصل

تو در تن غافل از جانی چه حاصل

اسیر چاه و زندانی چه حاصل

تن خاکی است زندانی و تو از جهل

در استحکام زندانی چه حاصل

به دل خوردن شود جان سیر از تن

تو در اندیشه نانی چه حاصل

به جان دادن توان عمر ابد یافت

تو لرزان بر سر جانی چه حاصل

عزیزان جهان جویای دردند

تو در تحصیل درمانی چه حاصل

به ظاهر بنده رحمانی اما

ز مردودان شیطانی چه حاصل

لباس ادمیت خلق نیکوست

تو زین تشریف عریانی چه حاصل

به بیداری توان فرمانروا شد

تو زین دولت گریزانی چه حاصل

بود بی پرده نور حق هویدا

تو از پوشیده چشمانی چه حاصل

شود کوته به شبگیر این ره دور

تو در رفتن گرانجانی چه حاصل

خط آزادگی چون سرو داری

ز رعنایی نمی خوانی چه حاصل

شب قدری ولی از دل سیاهی

تو قدر خود نمی دانی چه حاصل

دهن می باید از غیبت کنی پاک

تو در پرداز دندانی چه حاصل

توان شد از خرابی مخزن گنج

تو در تعمیر ایوانی چه حاصل

نفس ذکرست چون باشد شمرده

تو ظاهر سبحه گردانی چه حاصل

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام