گنجور

غزل شمارهٔ ۵۲۴۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

مکش ای سلسله مورو به هم از زاری دل

که شب زلف بود زنده زبیداری دل

بند و زنجیر مرا کیست که از هم گسلد

من که آزاد نگشتم ز گرفتاری دل

تیغ خورشید ز خاکستر شب نورانی است

سبزی بخت بود پرده زنگاری دل

از گرفتاری پیوند سبک کن دل را

که بود شهپر توفیق سبکباری دل

کیست جز دیده خونبار درین خاکستان

که سرانجام دهد شربت بیماری دل

بر تهیدستی دریای گهر می خندد

شوره زار تن خاکی ز گهر باری دل

تلخی زهر بود باده لب شیرین را

هست در تلخی ایام شکر خواری دل

دو سه روزی که درین غمکده مهمان بودم

بود چون غنچه مدارم به جگر خواری دل

خاک تن را دهد از جلوه مستانه به باد

نشود غفلت اگر پرده هشیاری دل

در ره سیل کشد پای به دامن چون کوه

هرکه با جلوه او کرد عنانداری دل

ننهد پشت به دیوار فراغت هرگز

پای هرکس که به گل رفت زمعماری دل

رگ کانی است که در لعل نهان گردیده است

قامت همچو نهال تو زبسیاری دل

به پرستاری دل روز جزا درماند

هرکه صائب نکند چاره بیماری دل

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام