گنجور

غزل شمارهٔ ۵۲۲۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

پیش چشمی که ز کان لعل برون آورده است

می کند جلوه موج می احمررگ سنگ

گر به تمکین گرانسنگ تو گویا گردد

خامه گردد به کف دست سخنور رگ سنگ

گر چه پرورده به صد خون جگر خورشیدم

هست چون لعل مرا بالش و بستر رگ سنگ

چون تن زار من از حادثه سالم ماند

نیست آسوده درین عهد ز صرصر رگ سنگ

ممکن است از دل من آه برآید صائب

گر رود در جگر سنگ سراسر رگ سنگ

شد ز تر دستی من بس که توانگر رگ سنگ

گشت سیرابتر از لعل شرر در رگ سنگ

پای در دامن تسلیم و رضاکش که کشید

لعل در رشته تسخیر ز لنگر رگ سنگ

غوطه دادند چو فرهاد به خونم هر چند

شد ز تردستی من موجه کوثررگ سنگ

سنگ را موم نماید نفس خونگرمان

چه عجب لاله اگر ریشه کند دررگ سنگ

عشق در سنگ ریشه که چون تیر شهاب

شد ز سوز دل فرهاد منوررگ سنگ

تا ز آوازه فرهاد تهی شد کهسار

می گزد بیشتر از مار مرا هر رگ سنگ

چه عجب گر شود از سنگ ترازو تیرم

که برآرد زسبکدستی من پر رگ سنگ

همت از تیشه فرهاد گدایی دارد

ناخنی تیشه هر کس که زند بر رگ سنگ

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام