گنجور

غزل شمارهٔ ۵۲۱۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل را نکند گریه ز اندوه جهان پاک

ازداغ به باران نشود لاله ستان پاک

از پرتو خورشید دلم داغ و کباب است

کآمد به جهان پاک وبرون شد ز جهان پاک

سیلاب حوادث شود افسانه خوابش

آن را که بود خانه ز اسباب جهان پاک

چون تیر هدف رانکنی دست درآغوش

تا خانه خود رانکنی همچو کمان پاک

در حوصله اش قطره شود گوهر شهوار

آن را که بود همچو صدف کام و دهان پاک

گر غوطه به دریا دهیش پاک نگردد

هرکس که نشد ازنظر پیر مغان پاک

بر سر زدم از بس که بیطاقتی شوق

شد بادیه عشق تو از سنگ نشان پاک

خون می خورم از غیرت آن تیغ که کرده است

از صفحه رخسار تو خط را به زبان پاک

خون سنگ که از پرتو خورشید شود لعل

از عشق مراگشت دل و جان و زبان پاک

در هیچ دلی نیست غم رزق نباشد

صائب نشد این سفره ز اندیشه نان پاک

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام