گنجور

غزل شمارهٔ ۵۲۱۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از ترزبانیم نشد آسوده کام خشک

کز آب تیغ، سبز نگردد نیام خشک

زنهار تن به نام مده چون نگین، که شد

عالم سیاه درنظر من زنام خشک

غیر از جواب خشک ندارد نتیجه ای

آن را که هدیه ای نبود جز سلام خشک

از ریزش است دست تو چون ابر اگر تهی

از سایلان دریغ مدار احترام خشک

بی خال کرد زلف تو صید هزار دل

هرچند کار دانه نیاید ز دام خشک

پروای مرگ نیست تهیدست را، چرا

از سرنگون شدن کند اندیشه جام خشک

خوبان به بوسه گر لب عشاق ترکنند

تر می شود ز نام عقیق تو کام خشک

تا شعر آبدار نباشد به کس مخوان

سوهان روح خلق مشو ازکلام خشک

زان لعل آبدار که می می چکد ازو

صائب نصیب ما نبود جز پیام خشک

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام