گنجور

غزل شمارهٔ ۵۲۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چون خم از کوی مغان پای سفر نیست مرا

گر شوم آب، ازین خاک گذر نیست مرا

خاکساری است مرا روشنی دیده و دل

شکوه از گرد یتیمی چو گهر نیست مرا

سنگ طفلان چه کند با دل دیوانه من؟

کبک مستم، غمی از کوه و کمر نیست مرا

می توان کرد به تسلیم شکر حنظل را

نتوان تلخ نشستن که شکر نیست مرا

چون سپر، موجه شمشیر به هم پیوسته است

در مصافی که به جز سینه سپر نیست مرا

از قبول نظر عشق شود عیب هنر

ورنه جز بی هنری هیچ هنر نیست مرا

منم آن نخل خزان دیده کز اسباب جهان

هیچ دربار به جز برگ سفر نیست مرا

چه حضورست که در پرده غم صائب نیست؟

با غم عشق تمنای دگر نیست مرا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام