گنجور

غزل شمارهٔ ۵۱۵۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گر کنی پنهان گهر را زیر دامان صدف

سر برون آرد ز شوخی از گریبان صدف

نیست ممکن پاک گوهر برزمین ماند مدام

زیب گوش دلبران شد اشک غلطان صدف

بگذر ازدریوزه گوهر که گردد عاقبت

لب گشودن باعث زخم نمایان صدف

تا چرا لب پیش ابر از تنگدستی باز کرد

ازدهن یک یک برآوردند دندان صدف

دل چو روشن شد چراغ عاریت درکار نیست

شمع کافوری است گوهر درشبستان صدف

از فرو خوردن سر شکم از اثر شد کامیاب

اشک نیسان را گهر گرداند زندان صدف

در وطن تن ده به ناکامی که نتوان پاک کرد

ازگهر گرد یتیمی را به دامان صدف

آیه رحمت زابر گوهرافشان، می شود

نازل ازراه دهان پاک، درشان صدف

مهر خاموشی سپرداری کند اسرار را

بستن لب ازگهر باشد نگهبان صدف

خاطر خرم نگردد جمع صائب با گهر

کز تهیدستی بود لبهای خندان صدف

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام