گنجور

غزل شمارهٔ ۵۱۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هر نفس تازه گلی زیب کنارست مرا

دایم از جوش سخن، جوش بهارست مرا

کمر وحدت من نیست به جز حلقه فکر

چون سر غنچه به زانو سر و کارست مرا

نام منصور من از فکر بلندی گیرد

سر زانوی تأمل، سر دارست مرا

می چکد خون چو کباب از سخن رنگینم

سینه از ناخن اندیشه فگارست مرا

روی دل بر سر گفتار مرا می آرد

هر چه جز دل بود آیینه تارست مرا

چون شرر نیست مرا کار به هر تردامن

صحبت سوختگان باغ و بهارست مرا

سایه شهر بود بر دل من کوه گران

دامن دشت جنون، دامن یارست مرا

می شود از نفس صبح، چراغم خاموش

صیقل آینه دل، شب تارست مرا

نیست در آینه ام نقش دگر جز رخ دوست

چشم بر هر چه فتد روی نگارست مرا

نکند دایره عیش مرا بی پرگار

نقطه دل که چو مرکز به قرارست مرا

ساغری در خور من نیست درین میکده ها

ورنه تسبیح ریا حلقه مارست مرا

گر چه پر گل بود از گریه من دامن دشت

رزق، چون آبله از نشتر خارست مرا

می توانم به دغا کرد حریفان را مات

مانع راهزنی، راه قمارست مرا

آه ازان روز که از پرده برآید صائب

نغمه هایی که گره در رگ تارست مرا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام