گنجور

غزل شمارهٔ ۵۱۴۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هر سرایی راکه باشد ازدل روشن چراغ

می جهد شبهای تار از دیده روزن چراغ

می خورد خون ازفروغ سینه من داغ عشق

می کشد خجلت ز خود دروادی ایمن چراغ

سوختم ز افسردگی یارب درین محفل ، کجاست

سینه گرمی که بتوان کرد ازو روشن چراغ؟

نیست غیر ازگرم رفتاری درین ظلمت سرا

یار دلسوزی که دارد پیش پای من چراغ

صحبت ناجنس آتش رابه فریاد آورد

آب درروغن چوباشد می کند شیون چراغ

درمیان عشق و دل مشاطه ای درکار نیست

جای خود وا میکند در دیده روزن چراغ

تیره بختی لازم طبع بلند افتاده است

پای خود را چون تواند داشتن روشن چراغ؟

قدر عاشق می شناسد، مشهدش پر نور باد

ماتم پروانه دارد تا دم مردن چراغ

در دل و در سینه من روشنایی کیمیاست

ورنه دارد سینه سنگ و دل آهن چراغ

دودمان دوستی از پرتو من روشن است

می فروزد خون گرمم درره دشمن چراغ

درشبستانی که گردد کلک صائب شعله ریز

چاک سازد جامه فانوس رابرتن چراغ

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام