گنجور

غزل شمارهٔ ۵۱۳۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

قرار و صبر ندارند عاشقان سماع

همیشه بر سر کوچ است کاروان سماع

چو برق وباد مهیای بیقراری شو

که نیست اختر ثابت درآسمان سماع

چنان که صور قیامت محرک جانهاست

به دست نای بود روح و جد و جان سماع

چو رود نیل دهد کوچه چرخ مینایی

کند چو دست بلند آستین فشان سماع

صفای وقت کم ازآفتاب تابان نیست

چه احتیاج به شمع است در جهان سماع

ز برگریز فنا ایمنند تا محشر

چوسرو، سبز قبایان بوستان سماع

به خاکدان جهان کی سرش فرود آید؟

سبکروی که برآید به لامکان سماع

به خون مرده بود نیشتر فرو بردن

به گوش مردم افسرده داستان سماع

سماع رادلی ازموم نرمتر باید

ز صد هزار نفهمد یکی زبان سماع

جواب آن غزل است این که گفت عارف روم

بیابیا که تویی سرو بوستان سماع

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام