گنجور

غزل شمارهٔ ۵۰۹۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

شده است از شوق تیغ جان ستانش

وبال خضر، عمر جاودانش

به جای نافه دل بر خاک ریزد

ز زلف و کاکل عنبرفشانش

غبار آلوده گرد کسادی است

نسیم پیرهن در کاروانش

چه باغ است این که دلها را کند آب

ز پشت در صدای باغبانش

ز حیرت آنقدر فرصت ندارم

که درد خود کنم خاطرنشانش

چنان ناسازگارست آن جفا جوی

که نتوان ساخت پیغام از زبانش

ندارد برگ سبزی رنگ، صائب

با این سامان ز باغ و بوستانش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام