گنجور

غزل شمارهٔ ۵۰۹۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سخن تانگردد چو موی میانش

محال است آید برون ازدهانش

به مژگان دگر بازگشتن ندارد

نگاهی که افتد به سرو روانش

ز بس لطف، چون رشته از عقد گوهر

نمایان بود مغز ازاستخوانش

دل پر مرا خالی آن روز گردد

که از بوسه خالی کنم بوسه دانش

مجویید اسلام ازان نامسلمان

که زنار باشد ز موی میانش

مجرد زالفاظ گردد چو معنی

سخن تا برآید ز تنگ دهانش

مرا برده ازراه بیرون عزیزی

که گل یک پیاده است از کاروانش

منه تهمت گوشه گیری به عنقا

که از کوه قاف است سنگ نشانش

دل سنگ شد آب صائب زآهم

نشد نرم گردد دل پاسبانش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام