گنجور

غزل شمارهٔ ۵۰۸۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

جز چشم توای شوخ جانهاست فدایش

بیمار ندیدم که توان مرد برایش

ازحلقه به زنجیر محال است رسد نقص

کوتاه نگردد به گره زلف رسایش

دربسته نازست سراپرده محمل

بیرون مرو ازراه به آواز درایش

هر سو که رود،درحرم کعبه کند سیر

آن را که بود ازدل خود قبله نمایش

بر هرکه فتد پرتو خورشید قناعت

دل تیره کند سایه اقبال همایش

هرعقده مشکل که به ناخن نگشاید

از آه سحرگاه بود عقده گشایش

چون عضو ز جا رفته، شود هرکه مسافر

بسیار خورد خون که فتد باز به جایش

ازگوشه عزلت چه ضرورست برآید؟

صائب که زند موج پریزاد، سرایش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مصطفا گلیاری نوشته:

در مصرع اول کلمه «که» قبل از «جانها» از قلم افتاده
درستش اینه:
جز چشم تو ای شوخ که جانهاست فدایش
جایی دیگه هم دیدم که اینطور منتشر شده:
جز چشم سیاه تو که جانهاست فدایش

کانال رسمی گنجور در تلگرام