گنجور

غزل شمارهٔ ۵۰۷۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

رستم کسی بود که برآید به خوی خویش

در وقت احتیاج بگیرد گلوی خویش

آبی است آبرو که نیاید به جوی باز

از تشنگی بسوز ومریز آبروی خویش

هرکس که همچو صبح نفس راشمرده زد

پرنور کرد عالمی ازگفتگوی خویش

بیدار شو به چشم تأمل نظاره کن

هر صبحدم درآینه حشر روی خویش

صرصر به گرد من نرسد درگذشتگی

دلبستگی چو غنچه ندارم به بوی خویش

زین بیش بحر را نتوان انتظار داد

چون سنگ می زنیم به قلب سبوی خویش

فردا چو برق از آتش سوزان گذر کند

امروز هرکه بگذرد از آرزوی خویش

صائب نصیب دشمن خونخوار ماشود

طرفی که بسته ایم ز جام و سبوی خویش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

امیر علیزاده نوشته:

غنی کشمیری:

پر کن ز آب دیده ی گریان سبوی خویش
یعنی مریز بر لب جوی آبروی خویش
هرگز غمی ز کاسه ی خالی نمیخوریم
نرگس صفت زدیم گره بر گلوی خویش.

کانال رسمی گنجور در تلگرام