گنجور

غزل شمارهٔ ۵۰۷۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

حسن توغافل است ز قدر و بهای خویش

آیینه راخبر نبود از صفای خویش

چون شمع تا به خلوت او راه برده ام

صد بار دیده ام سر خود زیر پای خویش

آمیخته است مستی و مستوریم به هم

افکنده ام به گردن مینا ردای خویش

ازهاله مه به حلقه ماتم نشسته است

شرمنده است پیش رخش از صفای خویش

ازبس که دل زدیدنت از جای رفته است

تا روز باز خواست نیاید به جای خویش

از بس به کار ماگره افکنده اند خلق

پهلو تهی کنیم ز بند قبای خویش

تا چند پاسبانی عیب نهان کنم ؟

یکبار پرده می کشم از عیبهای خویش

رفتم که حلقه بردر بیگانگی زنم

شاید به این وسیله شوم آشنای خویش

صائب مقیم گلشن فردوس گشته ام

تا محو کرده ام به رضایش رضای خویش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام