گنجور

غزل شمارهٔ ۵۰۶۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ازگفتگوی عشق گزیدم زبان خویش

ازشیر ماهتاب بریدم کتان خویش

گر بیخبر روم ز جهان جای طعن نیست

یک کس نیافتم که بپرسم نشان خویش

نانش همیشه گرم بود همچو آفتاب

هرکس به ذره فیض رساند زخوان خویش

چون سرو درمقام رضا ایستاده ام

آسوده خاطرم ز بهار و خزان خویش

آن ساقی کریم که عمرش دراز باد

فرصت نمیدهد که بگیرم عنان خویش

ساغر به احتیاط ستاند ز دست خضر

درمانده ام به دست دل بدگمان خویش

پروای خال چهره یوسف نمی کند

صائب ز نقطه قلم امتحان خویش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام