گنجور

غزل شمارهٔ ۵۰۵۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هر رهروی که شوق تو سازد روانه اش

ازموج خود چوآب بود تازیانه اش

مرغی است روح، قطره می آب و دانه اش

دل توسنی است ناله نی تازیانه اش

هر دم هزار بوسه طلب رابه گفتگو

وامی کند ز سرلب شیرین بهانه اش

در قلزمی که موجه من سیر می کند

خارو خسی است هردو جهان برکرانه اش

مرغی که در بهار چکد خونش ازفغان

در فصل برگریز چه باشد ترانه اش

در وقت خویش هرکه دهن باز می کند

از گوهرست همچو صدف آب ودانه اش

امید هیچ کس به قیامت نمانده است

ازبس که روز می گذراند بهانه اش

نرمی ز حد مبر که چو دندان مار ریخت

هر طفل نی سوار کند تازیانه اش

هرکس کند زپایه خود بیشتر بنا

فال نزول می زند از بهر خانه اش

از حسن اتفاق مگربرهدف خورد

تیر هوائیی که نباشد نشانه اش

کو روی سخت، تا چوکمان افکند به دور

چون تیر هرکه سر زده آید به خانه اش

افسانه ای است عمر که مرگ است خواب او

زنهار گوش هوش منه برفسانه اش

بیچاره رهروی که دل از دست داده است

سرگشته ناوکی که نباشد نشانه اش

ما را زبان شکوه برآتش نشانده است

آسوده آتشی که نباشد زبانه اش

از قرب حسن اگر نه دماغش مشوش است

چون حرف می زند به سر زلف، شانه اش

صائب اگر به یار سخن فهم می رسید

می شد جهان پر از غزل عاشقانه اش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام