گنجور

غزل شمارهٔ ۵۰۰۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

لطیفه ای عجب است این که لعل سیرابش

مدام می چکد وکم نمی شود آبش

کسی که راه به بحر محیط وحدت برد

غریب نیست درآغوش دشت سیلابش

چو مرده ای است که خوابانده اند در کافور

کسی که در شب مهتاب می برد خوابش

چو تیر سخت کمان برون عارف

ز مسجدی که بود رو به خلق محرابش

قدمی که خم شود از بار درد و غم صائب

نهنگ می کشد از بحر عشق قلابش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام