گنجور

غزل شمارهٔ ۴۹۷۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

در نقاب است و نظر سوز بود دیدارش

آه ازان روز که بی پرده شود رخسارش

نازک اندام نهالی است مرا رهزن دین

که ز موی کمر خویش بود زنارش

نفسی کز جگر سوخته بیرون آید

تادم صبح جزا گرم بود بازارش

لاله ای نیست که بی داغ تجلی باشد

محملی نیست که لیلی نبود دربارش

به که از کوی خرابات نیاید بیرون

هرکه چون دختر زر شیشه بود دربارش

جان انسان چه خیال است که بی تن باشد؟

این نه گنجی است که برسر نبود دیوارش

نشد از هیچ نوایی دل صائب بیدار

ناله نی مگر ازخواب کند بیدارش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام