گنجور

غزل شمارهٔ ۴۹۵۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

رگ ابری است آن لبهای نوخط، بوسه بارانش

که عمر جاودان بخشد به عاشق مد احسانش

سرانگشت سهیل از زخم دندان جوی خون گردد

ز می گر این چنین رنگین شود سیب زنخدانش

کشد در هر قدم جای قدح مینای می برسر

زمین از جلوه مستانه سرو خرامانش

به هر گلشن که آن سرو خرامان جلوه گر گردد

نمی آید بهم تا حشر آغوش خیابانش

زبان العطش گویی است هر گردی کز او خیزد

به خون عاشقان تشنه است از بس خاک میدانش

چه بال و پر گشاید در دل چون چشم مور من؟

پریزادی که باشد چون قفس ملک سلیمانش

به آزادان کسی را می رسد پیوند چون قمری

که باشد حلقه فتراک ازطوق گریبانش

کجا آن نوش لب دارد غم اهل سخن صائب؟

که از خود می کند ایجاد طوطی شکرستانش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام