گنجور

غزل شمارهٔ ۴۹۵۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز گرد سرمه نتوان دید درچشم سخندانش

مگر این گردرا بشکافدازهم تیرمژگانش

شکوه حسن او بی دست و پا دارد تماشارا

ازان خواب فراغت می کند دایم نگهبانش

زطفلی گر چه پشت وروی تیغ ازهم نمی داند

سراسر می رود در سینه ها زخم نمایانش

به چشم من سیه کرده عالم راسیه چشمی

که گیرد صبح محشر نسخه از چاک گریبانش

ز بیماری ندارد چشم اوپروای دل بردن

ولی در صید دلهاپنجه شیرست مژگانش

چه گل چیند ز رخسار حجاب آلود او عاشق ؟

که گلچین می رود بادست خالی از گلستانش

کجا افتد به فکر ما اسیران ناز پروری

که باشد یوسف مصر از فراموشان زندانش

چرا از دست می رفتم،چرا بیمار می بودم؟

اگر می بود بربالین من سیب زنخدانش

مرا سیمین بری آتش به خرمن می زند صائب

که برگ گل نماید کار اخگر درگریبانش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام