گنجور

غزل شمارهٔ ۴۹۴۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بلا جویی که من دارم نظر برچشم فنانش

خطر دارد ترنج آفتاب از تیر مژگانش

نمی دانم شمار کشتگانش را، همین دانم

که شد کان بدخشان خاک از خون شهیدانش

ز دامنگیری او آستینها جوی خون گردد

ز خون کشتگان از بس که سیراب است دامانش

ندارد حاجت آیینه از بهر خودآرایی

ز بس کز هرطرف آیینه رویانند حیرانش

گوارا باد شرم همت آن لبهای نوخط را

که جان بخشی کند در پرده شب آب حیوانش

ازان بر میوه فردوس باشد دیده زاهد

کز آن سیب ذقن خونین نگردیده است دندانش

رسانیده است خوشی را خرام او به معراجی

که ننشیند ز پا گردی که برخیزد ز جولانش

کجا افتدبه فکرما اسیران عشق بیباکی

که ماه مصر باشد از فراموشان زندانش

ز خامی دارم امید کشش ازکعبه کویی

کز استغنانگیرد دامن رهرو مغیلانش

مکن در ملک دنیا آرزوی سلطنت صائب

که از زنبیل بافی می خورد روزی سلیمانش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام