گنجور

غزل شمارهٔ ۴۹۲۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چه سازد صنعت مشاطه با حسن خدادادش ؟

ز طوق قمریان خلخال دارد سرو آزادش

نمی دانم ز خونریز کدامین صید می آید

که می پیچد به خود چون زلف جوهر تیغ فولادش

زبس از زلف او در شانه کردن مشک می ریزد

چوپای شمع تاریک است پای سرو آزادش

گرانی می کند بر خاطرش یادم،نمی دانم

که بااین ناتوانی چون توانم رفت ازیادش

ندارد بلبل ما طاقت ناکامی غربت

مگر رحمی کنند و با قفس سازند آزادش

نه لاله است این که دارد تربت فرهاد را دربر

که با این گوش سنگین خون چکاند از سنگ فریادش

اگر صائب مقیم گلشن فردوس خواهدشد

نخواهد رفت از خاطر هوای سیر بغدادش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام