گنجور

غزل شمارهٔ ۴۹۲۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ز مستی در شکر خندست دایم لعل سیرابش

گریبان چاک دارد شیشه را زور می نابش

لب میگون او را نیست وقت خط برآوردن

ز موج بوسه نو خط می نماید لعل شادابش

ز خواب ناز گفتم چشم اورا خط برانگیزد

ندانستم کز این ریحان گرانتر می شود خوابش

ندیده حسن خود را، کس حریف اونمی گردد

نگه دارد خدا از صحبت آیینه و آبش !

اگر افتد به مسجد راه آن سرو خرامان را

عجب دارم نگیرد تنگ در آغوش، محرابش

زسیر باغ جنت دامن افشان می رود بیرون

نگاهی را که سازد شوق رخسار تو بیتابش

بغیر از خود پرستی طاعتی ازوی نمی آید

خودآرایی که باشد خانه آیینه محرابش

به زینت خواجه مغرورست از دنیا، نمی داند

که چون خاکستر اخگرهاست پنهان زیر سنجابش

تمنای رهایی دارم از دریای خونخواری

که چون لاله است خونین، کاسه های چشم گردابش

ز دریا کم نگردد سوزش پنهان من صائب

مگر آبی زند بر آتش من لعل سیرابش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام