گنجور

غزل شمارهٔ ۴۹۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای که از عالم معنی خبری نیست ترا

بهتر از مهر خموشی سپری نیست ترا

اگر از خویش برون آمده ای چون مردان

باش آسوده که دیگر سفری نیست ترا

سرو از بی ثمری خلعت آزادی یافت

جگر خویش مخور گر ثمری نیست ترا

می کند همرهی خضر، بیابان مرگت

اگر از درد طلب راهبری نیست ترا

بر شکست قفس جسم ازان می لرزی

که سزاوار چمن بال و پری نیست ترا

بگسل از خویش و به هر خار که خواهی پیوند

که درین ره ز تو ناسازتری نیست ترا

زان به چشم تو بود روی زمین خارستان

که چو نرگس به ته پا نظری نیست ترا

سنگ را می شکند سنگ، ازان مغروری

که درین هفت صدف، هم گهری نیست ترا

نیست در بی هنری آفت نخوت صائب

شکوه از بخت مکن گر هنری نیست ترا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام