گنجور

غزل شمارهٔ ۴۸۷۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هست چون دلبر بجا، دل گر نباشد گو مباش

مدعا لیلی است محمل گر نباشد گو مباش

می شناشد ذره خورشید جهان افروز را

حق شناسان رادلایل گر نباشد گو مباش

مدعا از انجمن پروانه راجز شمع نیست

شمع چون بر جاست محفل گر نباشد گو مباش

نارسایی در کمند جذبه معشوق نیست

گردن مارا سلاسل گر نباشد گومباش

نیست جان بیقراران را به تن دلبستگی

پیش پای موج،ساحل گر نباشد گو مباش

تا هدف جایی نمی استد خدنگ گرمرو

درمیان راه، منزل گر نباشد گو مباش

کشتی دریای بی ساحل نمی دارد خطر

اهل دل را خانه گل گر نباشد گو مباش

تشنه بحر فنا رامد احسان است زخم

رحم در شمشیر قاتل گر نباشد گو مباش

مور از درد طلب آورد بال و پر برون

جانب ما یار مایل گر نباشد گومباش

می رسد احسان به هر کس قابل احسان شود

تنگدستان را وسایل گر نباشد گو مباش

دل چو شد بی عشق،لرزیدن بر او بی حاصل است

در بغل این فرد باطل گر نباشد گو مباش

صد هزاران پرده شرم عشق سامان می دهد

بر رخ دلدار حایل گر نباشد گو مباش

نیست صائب عالم امکان به جز موج سراب

درنظر این نقش باطل گرنباشد گومباش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام