گنجور

غزل شمارهٔ ۴۸۵۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

صد گل به باد رفت و گلابی ندید کس

صد تاک خشک گشت و شرابی ندید کس

باتشنگی بساز که در ساغرسپهر

غیر از دل گداخته ،آبی ندیدکس

آب حیات می طلبد حرص تشنه لب

در وادیی که موج سرابی ندید کس

طی شد جهان واهل دلی از جهان نخاست

دریا به ته رسید و سحابی ندید کس

این ماتم دگر که درین دشت آتشین

دل آب گشت وچشم پرآبی ندید کس

حرفی است این که خضر به آب بقا رسید

زین چرخ دل سیه دم آبی ندید کس

از گردش فلک ،شب کوتاه زندگی

زان سان بسر رسید که خوابی ندید کس

از دانش آنچه داد، کم رزق می نهد

چون آسمان درست حسابی ندید کس

بشکن طلسم هستی خود راکه غیر از ین

بر روی آن نگارنقابی ندیدکس

باد غرور در سرحیران عشق نیست

در بحر آبگینه حبابی ندید کس

صائب به هر که می نگرم مست و بیخودست

هر چند ساقیی و شرابی ندید کس

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام