گنجور

غزل شمارهٔ ۴۸۴۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دامگاه تازه ای پرواز را منظور بود

این که می کردم نفس را راست گاهی در قفس

گز ز تنهایی بنالد محض کافر نعمتی است

هرکه چون صیاد دارد خانه خواهی در قفس

چشم وا کردن به روی بیوفایان مشکل است

کاش می بود از حریم بیضه راهی در قفس

از دل صدچاک می بینم جمال یار را

بر گلستان دارم از حسرت نگاهی در قفس

چاره زندانی افلاک تسلیم است و بس

نیست غیر از زیر بال خود پناهی در قفس

دل نشد عبرت پذیر از تنگنای آسمان

می رود هرمویم از غفلت به راهی در قفس

سایه گل نیست جای خواب و ما دلمردگان

راست می سازیم هردم خوابگاهی در قفس

بی پر و بالی مگر صائب به داد ما رسد

کز پر خود گاه در دامیم و گاهی در قفس

گر ببینم روی گل را صبحگاهی در قفس

خط آزادی شود هر مد آهی در قفس

گوشه چشمی است از صیاد ما را التماس

هست باغ دلگشای مانگاهی در قفس

بند و زندان بر دل خوش مشرب من بار نیست

کز دل واکرده دارم پیشگاهی در قفس

خاطر صیاد را نتوان پریشان ساختن

ورنه داردسینه صد چاک، آهی در قفس

در گرفتاری است اندک التفاتی بی شمار

می زند پهلو به شاخ گل، گیاهی در قفس

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام