گنجور

غزل شمارهٔ ۴۸۳۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سر گرانیهای او رااز من حیران مپرس

وزن کوه قاف را از پله میزان مپرس

ذکر وحشت، داغ وحشت دیدگان راناخن است

یوسف بی جرم رااز چاه و از زندان مپرس

شور بحر از لوح کشتی می توان چون آب خواند

در دل صد پاره ما بنگر از طوفان مپرس

از سیاهی می شود سر رشته گفتار گم

زینهار از تیرگیهای شب هجران مپرس

چشم و زلف و قامت آن آفت جان راببین

عاشقان را از دل واز دین واز ایمان مپرس

ازهدف تیر هوایی را نمی باشد خبر

خانه بردوشان غربت را زخان ومان مپرس

گردباد وادی حیرت ز منزل غافل است

راه کوی لیلی از مجنون سرگردان مپرس

از مروت نیست آزردن دل بیمار را

چون نداری چاره ای، از درد بی درمان مپرس

برنمی آید صدا از شیشه چون شد توتیا

ازدل ماسرگذشت سختی دوران مپرس

نیست صائب زاهد بی مغز را از دل خبر

از حباب پوچ حال گوهر غلطان مپرس

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام