گنجور

غزل شمارهٔ ۴۷۷۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خاک من بربادرفت ودردی آشامم هنوز

توتیا شد جام ومی باقی است درجامم هنوز

زان فروغی کز رخش افتاد درکاشانه ام

آتشین تبخاله جوشد از لب بامم هنوز

برگرفت از خاک بوی زلف اویک شب مرا

مشک می گرددشفق درنافه شامم هنوز

گر چه عمری شد درین بحر نمک افتاده ام

می تراود همچنان تلخی زبادامم هنوز

نقش من شد محو وازآب گهر شوید دهن

آن عقیق آبدار از بردن نامم هنوز

شوخی مژگان او یک شب مر ا در دل گذشت

تیغ بازی می کندهرموبراندامم هنوز

سالها شد گر چه آن وحشی غزال ازدیده رفت

می تپد برخاک چشم حلقه دامم هنوز

گرچه دیگ فکرمن ننشست چون دریا زجوش

چون گهر درحلقه روشندلان خامم هنوز

سربه صحرا داد درآغازم آن زنجیرزلف

تاکجا خواهدکشید از خط سرانجامم هنوز

زان سرانگشتی که هجر تلخ درکامم کشید

پوست اندازد سخن از تلخی کامم هنوز

چون توانم گشت باوحشی غزالان همرکاب ؟

می رسد گاهی به خاطر یادآرامم هنوز

گرچه روشن کرد صبح دولتش آفاق را

صائب از بخت سیه درپرده شامم هنوز

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام