گنجور

غزل شمارهٔ ۴۷۰۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

درویش را زخرقه صد پاره نیست عار

محضر به قدر مهر بود صاحب اعتبار

زنگ از جبین آینه صیقل نمی برد

زینسان که می برد لب خامش ز دل غبار

گردید رشته آه ندامت ز زخم من

سوزن شد از جراحتم انگشت زینهار

عیش جهان، نظر به غم بی شمار او

برقی است کز سحاب شود گاهی آشکار

جوهر قبول پرتو منت نمی کند

آتش برآورد ز دل خویشتن چنار

ز افتادگی به پله عزت توان رسید

بوی گل پیاده بود بر صبا سوار

از ریزش آبروی کریمان شود ز باد

آب گهر بود ز چکیدن به یک قرار

دلهای صاف راست نگهبان ملایمت

آیینه را ز موم بود آهنین حصار

دست نوازشی چو به زلف آشنا کنی

غافل مشو ز صائب آشفته روزگار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام