گنجور

غزل شمارهٔ ۴۶۹۵

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بهار دربغل غنچه ریخت پنهان زر

کند کریم به سایل نهفته احسان زر

زهرکه دل بگشاید ترا گرامی دار

که گل دهدبه نسیم سحر به دامان زر

مدارحاصل خود را ز غمگساردریغ

که می دهند به می بی دریغ مستان زر

چو غنچه زر به گره اهل دل نمی بندند

که هست برگ خزان پیش باددستان زر

همان ز حرص پرددیده ات چوموج سراب

اگر به فرض شود ریگ این بیابان زر

بهوش باش که دندان نمودن است از شیر

شد به روی تو گرچون ستاره خندان زر

نبسته است چنان فلس را به تن ماهی

که خواجه بسته زحرص خسیس برجان زر

چنان که مار شود اژدهازطول زمان

شود بلای خداچون رودبه همیان زر

ز ریگ روغن بادام می کشدصائب

گرفت هرکه به ابرام ازبخیلان زر

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام