گنجور

غزل شمارهٔ ۴۵۶۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

می پرستان رابه دل ننشیند از دشمن غبار

زود بردر می زند ازخانه روشن غبار

کار مشکل رابه همت می توان ازپیش برد

می کند درکشور ما رخنه درآهن غبار

آن سیه روزم که از هر جا که خیزد سیل غم

در مصیبت خانه ام افشاند از دامن غبار

خاکساران از دل ما زنگ کلفت می برند

در دیار ما کند آیینه را روشن غبار

بس که راه عشق راافتان وخیزان می روم

می رود در هر قدم سبقت کند بر من غبار

یک نظر دزدیده در صبح بنا گوش تودید

پرتو خورشید شد در دیده روزن غبار

چون شوم صائب غبار خاطریاران ،که من

شسته ام بااشک شادی از رخ دشمن غبار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام