گنجور

غزل شمارهٔ ۴۵۴۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

قلم ز بال سمندر کند مگرکاغذ

که نیست در خور گفتار عشق هر کاغذ

به ساده لوحی من روزگار می خندد

که پیش برق حوادث کنم سپر کاغذ

رسد به خون جگر دل به وصل نقش مراد

که مهر خوب نگیرد نگشته تر کاغذ

کنم ز مشق جنونش سیاه در یک روز

شود سراسر روی زمین اگر کاغذ

زبان خامه به بانگ بلند می گوید

که از دورویی خویش است پی سپر کاغذ

ندیدی آهوی مشکین اگر به دشت بیاض

به سیر خامه من کن نظاره بر کاغذ

ز برق وباد سبکبالتر بود در سیر

اگر چه مرغ سخن راست بال و پر کاغذ

ز نیشکر قلمم دست می برد صائب

کنم چو وصف لب یار ثبت بر کاغذ

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام