گنجور

غزل شمارهٔ ۴۵۱۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سخن کی به جانهای غافل نشنید

ز دل هر چه برخاست در دل نشیند

غبار یتیمی است جویای گوهر

غم عشق در جان کامل نشیند

اگر صید غافل شود عذر دارد

ز صیاد عیب است غافل نشیند

مرا می کند سنگ طفلان حصاری

اگر جوش دریا به ساحل نشیند

به دنیا نگردد مقید سبکرو

به ویرانه سیلاب مشکل نشیند

تو کز اهل جسمی سبک ساز خودرا

که دل کشتیی نیست در گل نشیند

چو دریا نگردد تهیدست هرگز

کریمی که در راه سایل نشیند

شود محو در یک دم از جلوه حق

دو روزی اگر نقش باطل نشیند

مرا خاک گشتن درین راه ازان به

که گردم به دامان منزل نشیند

به افشاندن دست صائب نخیزد

غباری که بر دامن دل نشیند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام