گنجور

غزل شمارهٔ ۴۵۰۹

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل از خاکساری بهشت خدا شد

ز گرد یتیمی گهر بی بها شد

طبیبان همان روز گشتند مجنون

که دیوانه ما به دارالشفاشد

نیفتد ز پرگار آن نقطه دل

که در حلقه زلف او مبتلا شد

به آهی ز دل زنگ هستی زدودم

چراغ مراباد دست دعا شد

شد آن روز بی بادبان کشتی من

که دامان فرصت ز دستم رها شد

سبک چون پر کاه شد در نظرها

رخی کز طمع زردچون کهرباشد

شکر خواب فرش است در چشم آن کس

که از فرش خرسند با بوریا شد

عنانداری سیل از پل نیاید

دل از عمر بردار چون قددوتاشد

بپیوند با هر که پیوست خواهی

جدا شو ز هر کس که باید جدا شد

من آن روز در مغز دولت رسیدم

که در استخوان سگ شریک هما شد

مگر روز محشر به کار من آید

نمازی که در بیخودیها قضا شد

ز شرم گنه قلب من گشت رایج

غبار خجالت مرا کیمیا شد

به ساحل رسد صائب از شور دریا

چو خاشاک هر کس که بی دست وپا شد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام