گنجور

غزل شمارهٔ ۴۴۸۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گل همیشه بهار سخن زوال ندارد

چمن صفای پریخانه خیال ندارد

کدام لاله درین لاله زار هست که داغش

سخن به مردمک دیده غزال ندارد

شکست هم گهران نیست کار بحرنژادان

وگرنه موج غمی از شکست بال ندارد

دلیل بادیه گردان حیرت است سیاهی

بلای دیده بود چهره ای که خال ندارد

گرفته ایم رگ خواب تاروپودجهان را

لباس مخمل واطلس حضور شال ندارد

چه شد که قامت من شد دوتا ز سنگ ملامت

ریاض عشق به این راستی نهال ندارد

نسیم زنده دلی نیست در قلمرو غفلت

عمارت دل تن پروران شمال ندارد

به خاکساری ما رشک می برند بزرگان

که می ز جام گوارایی سفال ندارد

زبان موج چرا بسته است بحر ز پرسش

اگر شکسته سفالی لب سؤال ندارد

به نقد حال چو صائب کسی که کرد قناعت

غم گذشته واندیشه مال ندارد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام