گنجور

غزل شمارهٔ ۴۴۷۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سر چون گران شد از می دستارگو نباشد

در بحر گوهر از کف آثار گو نباشد

از مشت آب سردی دیگی نشیند از جوش

در بزم می پرستان هشیار گو نباشد

از شرم عشق ما راچون نیست دست چیدن

گلهای این گلستان بی خار گو نباشد

درمان چو می شود درد چون کرد کامرانی

منت کش طبیبان بیمار گو نباشد

پیمانه ای که باید بر خاک ریخت آخر

از آب زندگانی سرشار گو نباشد

چون غنچه دل ز هریک باید چو عاقبت کند

برگ نشاط مارابسیار گو نباشد

در بزم آفرینش چشم سیه دل ما

عبرت پذیر چون نیست بیدارگو نباشد

بادا روان سلامت گر جسم ریزد از هم

بر روی گنج گوهر دیوارگو نباشد

کاری که دلنشین نیست محتاج کارفرماست

چون کار دلپذیر ست سرکارگو نباشد

زهری که عادتی شد چون شکرست شیرین

غم سازگار چون شد غمخوارگو نباشد

قدر خزف نباشد بی جوهری گهررا

هر جا سخن رسی نیست گفتارگو نباشد

گر بخت سبزما را قسمت نشد ز گردون

بر آبگینه مازنگارگو نباشد

چون می شود به سوهان هموار نفس سرکش

وضع جهان هستی هموارگو نباشد

صائب چو می توان شد از یک دو جام گلزار

در پیش چشم ما را گلزارگو نباشد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام