گنجور

غزل شمارهٔ ۴۴۲۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

آه از دل جویای تو بیتاب برآید

غواص نفس سوخته از آب برآید

قانع به شکایت نگشاید لب خود را

زین زخم محال است که خوناب برآید

در روز چسان جلوه کند کرم شب افروز

با روی تو چون ماه جهانتاب برآید

از آه اثر در دل معشوق توان کرد

گوهر اگر از بحر به قلاب برآید

از تشنه لبی رفت مرا دست ودل از کار

جایی که ز ناخن به زمین آب برآید

بی خواست تراوش کند آه از دل پرخون

غواص نفس سوخته ازآب برآید

در دیده صیاد بهشتی است کمینگاه

زاهد به چه تقریب به محراب برآید

بیقدر گرامی شود از گوشه عزلت

باران ز صدف گوهر سیراب برآید

صائب چه کند حوصله با زور می ناب

ویرانه کی از عهده سیلاب برآید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام