گنجور

غزل شمارهٔ ۴۴۱۸

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

سوز دل عاشق ز تماشا ننشیند

از باد بهار آتش سوداننشیند

مجنون تو بر دامن صحرا ننشیند

این گرد به هردامنی از پاننشیند

در کوی مکافات محال است که آخر

یوسف به سر راه زلیخاننشیند

در جیب صدف گوهرشهوارنماند

در دامن مریم دل عیسی ننشیند

بر صدر بود چشم تواضع طلبان را

آسوده بود هرکه به بالاننشیند

آن را که درست است ارادت به توکل

بی کشتی نشکسته به دریاننشیند

هر جا که رود قافله در کار ندارد

آن را که نشان قدم از پاننشیند

گر باد مرادست و گر باد مخالف

از جوش طرب سینه دریا ننشیند

از سینه کشیدن نفس سرد محال است

تادیگ دل از جوش تمنا ننشیند

آنجا که کند ابر کرم قامت خود راست

عصیان نه غباری است که ازپاننشیند

صائب دل هر کس که رمیده است زدنیا

شرط است که با مردم دنیاننشیند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام