گنجور

غزل شمارهٔ ۴۴۱۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از دشت به حی مردم دیوانه نسازند

با گور بسازند وبه کاشانه نسازند

این قوم سخنساز که هستند درین دور

سخت است سخن از لب پیمانه نسازند

حرفی نتوان زد که به صد رنگ نگویند

خوابی نتوان گفت که افسانه نسازند

بادرد سر شکوه عشاق چه سازد

از صندل اگر زلف ترا شانه نسازند

آن قوم که از برق بلرزند به خرمن

قفل دهن مور چرا دانه نسازند

چون کعبه مبادا که سیه پوش برآید

برطالع من به که صنمخانه نسازند

صائب عجبی نیست که این مردم بیدرد

از بهر سمندر ز شرر دانه نسازند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام