گنجور

غزل شمارهٔ ۴۳۸۲

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گل مرتبه عارض جانانه نگیرد

جای لب ساقی لب پیمانه نگیرد

سیلاب بود کاسه همسایه این قوم

کافر به سرکوی بتان خانه نگیرد

در سینه عشاق نماند گهر راز

این تابه تفسیده به خود دانه نگیرد

سیراب نگردد ز صدف تشنه گوهر

پیش ره ما کعبه وبتخانه نگیرد

در پوست نگنجد دل خون گشته عاشق

می چون رسد آرام به میخانه نگیرد

در دایره سوختگان شمع خموش است

تا شعله به بال وپر پروانه نگیرد

آورده محال است که چون آمده گردد

عاقل ز جنون رتبه دیوانه نگیرد

در دیده ما نیست به جز نقش تو محرم

آیینه ما صورت بیگانه نگیرد

چون چاک نگردد دل شمشاد که آن زلف

غیر از دل صد چاک به خود شانه نگیرد

وحشت ز جهان لازم روشن گهران است

جغدست دل هر که ز ویرانه نگیرد

صائب ز خرابات محال است برآید

تاجامی ازان نرگس مستانه نگیرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام