گنجور

غزل شمارهٔ ۴۳۷۱

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دل را چه خیال است به می شاد توان کرد

این غمکده ای نیست که آباد توان کرد

گر دامن وحشت ادب عشق نگیرد

خون در دل بیرحمی صیاد توان کرد

معذور بود هر که فراموش کند از من

وحشی تر ازانم که مرا یاد توان کرد

از ناله جرس را نگشاید گره دل

دل چون تهی از درد به فریاد توان کرد

هرگز نشود تیر کج از زور کمان راست

ما را چه خیال است که ارشاد توان کرد

چون شعله خس نیم نفس بیش نباشد

از مستی اگر وقت خوش ایجاد توان کرد

از فکر کنی خالی اگر شیشه دل را

از ذکر خدا پر ز پریزاد توان کرد

فریاد که در سینه من بر سر هم غم

چندان نفتاده است که فریاد توان کرد

دل نیز خنک می شود از آه سحرگاه

صائب اگر آتش خمش از باد توان کرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام