گنجور

غزل شمارهٔ ۴۳۶۴

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

از خال توان راه به آن کنج دهان برد

بی خضر به سرچشمه جان پی نتوان برد

بیرون سری از سبزه خط تو نبردم

هر چند سوادم سبق از آب روان برد

چون کار برآن کنج دهن تنگ نگردد

مور خط اوره به شکر خند نهان برد

غم از دل ما کم نکند خنده که تلخی

از طینت بادام به شکر نتوان برد

از من قدمی چند بود سنگ نشان پیش

از بس به رهش پای مرا خواب گران برد

تا چند بود گوش برآواز شکستن

رنگ از رخ من شکوه به دیوان خزان برد

روزی که کمر بست میانش به نزاکت

آن روز دل صائب مسکین ز میان برد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام