گنجور

غزل شمارهٔ ۴۳۶۳

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

آن شوخ چه گویم که دل از دست چسان برد

نامد به کنار من ودل را زمیان برد

دل خون شد وآن ترک جفاکیش نیامد

در خاک هدف حسرت آن سخت کمان برد

در رشته جان تاب فتاده است ز غیرت

تا دست تصور که به آن موی میان برد

کیفیت چشم تو اثر کرد به دلها

غماز خبر راه به اسرار نهان برد

از برق حوادث نکند پاک گهر بیم

رنگ از رخ یاقوت به آتش نتوان برد

چون سیل گرانسنگ که از کوه بغلطد

صد کوه غم از سینه من رطل گران برد

از سطر شماری قدمی پیشترک نه

پی زین ره باریک به مقصد نتوان برد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام