گنجور

غزل شمارهٔ ۴۳۴۰

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

اندیشه ز کلفت دل بیتاب ندارد

پروای غبار آینه آب ندارد

از فکر مکان جان مجرد بود آزاد

حاجت به صدف گوهر نایاب ندارد

درمان بود آن درد که اظهار توان کرد

آن زخم کشنده است که خوناب ندارد

در فقر وفنا کوش که جمعیت خاطر

فرش است در آن خانه که اسباب ندارد

ریزد ز هم از پرتو منت دل نازک

ویرانه ما طاقت مهتاب ندارد

سر گرم طلب باش که چندان که روان است

از زنگ خطر اینه آب ندارد

بر آینه ساده دلان نقش گران است

دیوار حرم حاجت محراب ندارد

صائب به چه امید برآییم ز غفلت

بیداری ما آگهی خواب ندارد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام