گنجور

غزل شمارهٔ ۴۲۹۷

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

در کوی عشق درد وبلا کم نمی شود

از باغ خلد برگ ونوا کم نمی شود

موج از شکست روی نمی تابد از محیط

اخلاص ما به جور وجفا کم نمی شود

هر داغ حسرت تو کم از آفتاب نیست

عمر شب فراق چرا کم نمی شود

تا چون هدف ترا رگ گردن بجای هست

آمد شد خدنگ قضا کم نمی شود

قاصد تسلی دل عاشق نمی دهد

شوق حرم به قبله نما کم نمی شود

دندان ما ز خوردن نعمت تمام ریخت

اندوه روزی از دل ما کم نمی شود

بی آفتاب، صبح چه روشنگری کند

از نامه تیره روزی ما کم نمی شود

دندان به دل فشار، گر اهل سعادتی

بی استخوان غرور هما کم نمی شود

تیغ شهادت است دل گرم را علاج

این تشنگی به آب بقا کم نمی شود

سیری ز وصل نیست دل بیقرار را

از کاه، حرص کاهربا کم نمی شود

نتوان ز طبع شعله برون برد اشتها

تا زنده است، حرص گدا کم نمی شود

صائب هزار مرتبه کردیم امتحان

درد سخن به هیچ دوا کم نمی شود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام